
دیروز نوزده بهمن بود روز ارتش… اخبارو دیدم و نیروهای ارتش که سرود خوندن… چه با ابهت بودن.. خیلی دوست داشتم.. خیلی دلم میخواست به دولتمون افتخار کنم، و به افتخاراتشون ببالم، خیلی دوست داشتم ذوق بزنم از داشتم چنین کشور و مملکتی.. خیلی دلم میخواد ببالم به رهبر و جامهام… دلم تنگ شده، دلم گرفته برای روزی که به میهنم ببالم و افتخار کنم…
دستهها: بدون دستهبندی · حرفهای دلم · دلتنگی · وقت اضافه
ژانویه 30, 2010 · 4 دیدگاه
خیلی حس خوبیه وقتی بدونی یکی بهت اعتماد داره، ازت مطمئنه، باورت داره، میدونه خرابکاری نمیکنی (حتی اگه گاهی خرابکاری کنی)… وقتی بهت پیشنهادی میده که دیگران حاضر نیستن فکر کنن که یه همچین کاری بهت پیشنهاد بدن، مبادا کار رو خراب کنی، یا بهشون ضرر بزنی..
** ممنون که به من اعتماد کردی، حرمت اعتمادتو نمیشکنم هرگز..***
.
.
ولی خیلی سخته و ناامیدانه، اگه یکی جوری باهات حرف بزنه انگار تو هیچ کاری بلد نیستی، انگار تو نمیتونی، وقتی ببینی بهت اعتماد نداره.. وقتی میبینی دیگران تصور میکنن تو…
* ناامیدم کردی، ناامیدت میکنم از این تصور….
دستهها: بدون دستهبندی
ژانویه 30, 2010 · 3 دیدگاه
مامان مهربونم، تولدت مبارک
دستهها: حرفهای دلم

کاش ما آدما هم دکمه Pause داشتیم، یا میشد خودمون رو Restart کنیم..، گاهی انقده سرمون شلوغ میشه که برای سر و سامون دادن به اوضاع، لازمه Restart کنی و از نو شروع کنی، یا یه مدت Pause کنی و دقیقا موقعیت خودتو بررسی کنی، ببینی کجا وایسادی؟ چکار داری میکنی؟ اوضاع رو بررسی کنی و بعد.. play…
دستهها: جمله قصار · حرفهای دلم · همینجوری · وقت اضافه · یادداشتهای روزانه
ژانویه 12, 2010 · 9 دیدگاه
انقدر مغزمون رو از چیزای بیخود و بدرد نخور پر کردن، که زندگی کردن یادمون رفته… پس مهارت «زنبودن» رو دخترهامون از کجا باید یاد بگیرن وقتی مادرهاشون بلد نیستن زن باشن، مهارت بابا بودن رو پسرهامون از کجا یاد بگیرن وقتی پدرهاشون بلد نیستن؟ چرا برای احقاق حقوق زنها، میخوایم اونا مثل مردا عمل کنن تا در جامعه شناخته بشن؟ زنها اگه بلد باشن زن باشن، حقوقشون تو دستشونه، اما حیف که میخوان مرد باشن، شاید هم مجبورن….. کاش بلد بودیم زن باشیم….
دستهها: بدون دستهبندی