نوامبر 11, 2009 · ۱ دیدگاه

چیزی که به من ربط نداره، خوب ربط نداره… اما اصلا خوشم نمیاد در یک محیط خانوادگی، مثل غریبهها با آدم رفتار بشه… پچپچهای مرموز، حرفهای نگفتنی، لابد نباید بدونم من… اما خواهشا جلوی من از این سکرت-بازیها در نیارین… خیلی عصبیم میکنه…خسته شدم از بس خودمو به اون راه زدم و گفتم مثلا من هیچی حالیم نیست… خسته شدم… من غریبه نیستم، این منم… منی که همتون رو با جون و دل دوست دارم… لطفا دست از سکرت-بازی بردارین
دستهها: حرفهای دلم · خاطرات · دلتنگی · وقت اضافه · یادداشتهای روزانه

نیمههای شب خواب دیدم فقط چند خط دیگه مونده تا مهلت خوابم تموم بشه…. بیدار شدم و دوباره مهلت خوابم تمدید شد (واقعا بیدار شدم و وقتی دوباره خوابیدم، ادامه خوابمو دیدم که شارژ شده)… مثل شارژ کارت ایرانسل بود… انگار که واسه خوابم کارتشارژ گرفته باشم…
خیلی باحال بود….
دستهها: خاطرات · وقت اضافه · یادداشتهای روزانه
خب اولین مطلب وبلاگ پسری هم منتشر شد… میتونید آدرسشو از میون لینکهای سمت راست صفحه پیدا کنید….
دستهها: مادرانه · محمدصدرا · یادداشتهای روزانه
بعد اینکه خیلی دلم خواست یک وبلاگ کوچولوی گوگولی راه بندازم واسه پسرک، نمیدونم بتونم بنویسم یا نه؟؟؟ یعنی با این اوضاعی که دارم، وقت وبلاگ پسری هم دارم؟؟؟
دستهها: مادرانه · محمدصدرا · وقت اضافه · یادداشتهای روزانه
دکتر بیانصاف برداشته کپسول داده، هنوز از حلقوم پایین نرفته، و توی معده مستقر نشده، دمار از روزگار معده نصفهنیمه ما درآورده…. دارم از دردمعده میمیرممممممممممممممممممم
دستهها: تجربیات · حرفهای دلم · خاطرات · دلتنگی · یادداشتهای روزانه