آرشیو برای سپتامبر, 2007
بوی ماه مهر…
خیلی بده، هنوز نمیدونم برای خودمه که دارم اینجا مینویسم یا برای اینکه بقیه بخونن؟!! البته بقیهای نیستن که بخونن! شایدم برای هردوش باشه…، درست نمیدونم!
ولی خوب به هرحال….
امروز روز آخر تابستونه و مدرسهها رسما از فردا باز میشه. نمیدونم کی چه احساسی داره، اما من خودم وقتی میرم دانشگاه یه مدت که میگذره دلم میخواد زودتر تموم و تعطیل بشه، از طرفی وقتی تعطیل و بیکار میشم، یه مدت که بگذره میگم: کاشکی زودتر دانشگاه باز میشد و میرفتم سر کلاس! برای همین هم الآن، حالا فعلا حس خوبی نسیت به شروع مهر دارم! اما یکی-دو ماه دیگه از احوالاتم بپرسین!!!
امیدوارم به شما خوش بگدره! -ظاهرا به این خانم کوچولو که خیلی داره خوش میگذره!-
دوست ندارم اینجوری
![]()
بعضی از آدما چه جوری به خودشون حق میدن توی همه چی دخالت کنن و برای همه تصمیم بگیرن؟! اونایی که خودشونم خودشون رو قبول ندارن! اما میخوان که بقیه مجبوری قبولشون کنن! مجبوری حرفاشون رو قبول کنن و به حرفشون گوش کنن…؛
چجوریه که ادعا میکنن:«من هیچی نیستم»! اما به خودشون جرأت میدن که حتی واسه احساسات تو هم تصمیم بگیرن! برای احساسات تو تعیین تکلیف کنن، و حتی احساساتت رو برات بیان کنن! بگن که تو نسبت به کی، نسبت به چی، چه احساسی داری؟!
دقیقا به همین علته که به حرف این دسته از آدما گوش نمیدم… حتی اگه درست بگن!
یک حرف و دو حرف…
![]()
گاهی وقتا خوبه آدم با یکی صحبت کنه و حرف بزنه، یکی که خیلی چیزا میدونه و میتونه بهت کمک کنه حتی اگه هیچ کاری هم نکنه، حداقلش اینه که حرفاتو گوش داده و تو هم حرفاتو زدی. حرفایی که شاید گفتنش خیلی چیزا رو روشن کنه، خیلی از مسائل رو حل کنه، خیلی از سوءتفاهمات رو برطرف کنه…؛ اما یادمه شازده کوچولو می گفت: «حرفها سرمنشاء همه سوءتفاهم هاست»!
پس حالا چی؟!