به قول دخترخاله: «دایی جان ناپلئون»!!

ٓbroken leg

صبح یه کم حالت سرماخوردگی داشتم و با اینکه کلاس انسان، طبیعت (کلاس مورد علاقه من) داشتم، اصلا حس نداشتم پاشم برم کلاس، ساعت حدود ۷:۲۰ بود و من همچنان خواب آلود! صدای مامان رو می‌شنیدم که با زن دایی با حالت نگران کننده‌ای صحبت می‌کنن! یه کم بیدارتر شدم!! صحبتشون که تموم شد پرسیدم: «چی شده؟!!؟» و مامان گفتند که دایی جان ما دیشب اندکی تصادف فرمودند و پای راستشان اندکی دچار شکستگی شده است! و برای انجام اندکی عمل جراحی در بیمارستان تحت نظر پزشک به سر می‌برند!!! :( :-s

کاملا بیدار…. دانشگاه…. کلاس مورد علاقه….

در زمان مابین کلاس زنگی به دایی زدیم و از احوالات جویا شدیم، الحمدلله که به خیر گذشته بود، بسیار زیاد!!! ظهر رفتیم عیادت بیمار، همچنان حس بذله‌گویی و شوخ‌طبعی خود را حفظ کرده بود و این برایم ستودنی بود. (با اون حالی که می‌دیدم ازش)! :)

 

5 نظر تاکنون »

  1. 1

    منیره گفت,

    نوامبر 4, 2007 @ 12:23 ب.ظ

    یه خاطره بد برام زنده شد !!
    امیدوارم خداوند همه را سالم نگه دارد .

  2. 2

    niki گفت,

    نوامبر 4, 2007 @ 11:08 ب.ظ

    salam,shoma ham ba pardis hamclassin?

  3. 3

    قلم گفت,

    نوامبر 6, 2007 @ 12:50 ب.ظ

    دایی جانت نیامد خونه؟ بنظرم حالا دیگه اومده باشه. مگه نه؟هنوزم طبعش رو حفظ کرده؟ خب خدا رو شکر

  4. 4

    محبوبه گفت,

    نوامبر 7, 2007 @ 12:35 ق.ظ

    چه جالب!
    درست در عرض يك ماه با يه حادثه متشابه…

    اميدوارم حوادث بد توي زندگيتون رخ ندن!
    موفق و سلامت باشين
    با آرزوي سلامتي براي دايي شما

  5. 5

    محبوبه گفت,

    نوامبر 8, 2007 @ 12:32 ق.ظ

    آپ کردم دوست خوبم, خوشحال میشم ببینمت![گل][بوسه]

نظرRSS · آدرس دنبالک

Say your words