محتوای دسامبر 2007
دسامبر 19, 2007 · 4 دیدگاه

خسته شدم از بس درباره غم و غصه و ناامیدی نوشتم!!! از فردا هم که دیگه فرجه امتحناست و از هفته بعدش هم امتحانا شروع میشه.
میخواستم یه خلاصهای از کلاس «انسان، طبیعت» رو به صورت سریالی اینجا بنویسم قبل از امتحان، که هم خودم یخورده بیشتر حالیم شه، هم … همین دیگه… . اما ظاهرا فرصت نمیشه، ولی به هرحال سعی خودمو میکنم، بالاخره برای امتحان که باید یه نگاهی به جزوه و «یه گوشی!» به «MP3» کلاس بندازم!!!
ولی خب…
احتمالا یه ماهی برم مرخصی!
دستهها: حرفهای دلم · خاطرات · در شهر · کلاس معماری · یادداشتهای روزانه
دسامبر 16, 2007 · 5 دیدگاه

منیره خانم! ببخشید، اما این روزا به خاطر پروژهها و دردسرهاش زیاد نمیتونم بنویسم
، اما امروز برای زنگ تفریح(!) یه جک جالب که یادم نیست کجا دیدم براتون میذارم:
یک هلیکوپتر که یک خلبان و یک سرنشین در آن بودند در حوالی سیاتل در حال پرواز بود که نگهان مشکلی فنی در سیستم ناوبری و بی سیم به وجود آمد. به خاطر تاریکی و مه، خلبان نمیتوانست مسیر را پیدا کند.
خلبان به ناگهان متوجه برج بزرگی شد که رو به روی آنها سبز شده بود و بعضی از چراغهایش روشن بودند. از همراهش خواست تا روی کاغذی بزرگ بنویسید: «ما کجا هستیم؟» و به برج نزدیک شد. وقتی فاصله به اندازه کافی به برج نزدیک شد کاغذ را از پشت شیشه به افراد درون دفتر نشان دادند.
کارمندان سریعا به سمت یک کاغذ بزرگ دویدند و چیزی روی آن نوشتند و به سمت پنجره برگشتند. روی کاغذ نوشته شده بود: «شما درون یک هلیکوپتر هستید.»
خلبان لبخندی زد و به نقشه نگاه کند و به سمت فرودگاه سیاتاک رفت و به سلامتی فرود آمد.
بعد از فرود، مسافر از خلبان پرسید که: «چطور با خواندن اینکه شما درون یک هلیکوپتر هستید فهمیدی که کجای شهر هستیم؟»
خلبان گفت: «راحت بود. چیزی که خواندیم از نظر فنی درست ولی از نظر کاربردی کاملا بی استفاده بود. به راحتی فهمیدم که ما درست کنار ساختمان پشتیبانی فنی مایکروسافت هستیم.»
ایشالا صاحبش راضی باشه!
دستهها: وقت اضافه
دسامبر 9, 2007 · 8 دیدگاه

هرکس حق داره هرجور میخواد فکر کنه، رفتار کنه، و کار کنه تا جایی که به خودش و دیگران آسیب نرسه، اما هیچکس این حق رو نداره که عقایدش رو به دیگران تحمیل کنه!
چرا بعضیا به خودشون اجازه میدن از موقعیتشون سوءاستفاده کنن و دیگران رو برنجونن؟ فکر کردی خیلی چیز حالیته و تنها مسلمون رو زمین خودتی؟ دماغتو محکم گرفتی و میگی پیفپیف، چقدر بو میدید؟ مواظب باش؛ وقتی دماغتو میگیری و دهنتو باز میکنی، هرچیزی ممکنه وارد دهنت بشه، اما چی از اون خارج میشه؟
این قدر این ….
آرزوی آدمای دوره ارتباطات برای بازگشت به کشاورزی بیخود نیست، کاش یه نگاهی به پشت سرمون مینداختیم و از اون همه تجربه یه ذره استفاده میکردیم، چرا ما داریم سُر میخوریم تو قرون وسطی و حتی بدتر از اون؟!
دستهها: حرفهای دلم · یادداشتهای روزانه
دسامبر 1, 2007 · 3 دیدگاه
هفته «بسیج» گرامی باد؟!

اطلاع دادند به خاطر اسم عکس، مشاهده تصویر ممکن نبوده؛ خیالی نیست، اسمش رو عوض میکنیم!!!
دستهها: در شهر · وقت اضافه · یادداشتهای روزانه