محتوای می 2008
آقاجان عزیز ما
می 6, 2008 · ۱ دیدگاه
چه حسی رو دیروز مامانی گفتن! دقیقا همون حسی که من سه سال پیش داشتم!!! نمیدونم چرا خدا گاهی بدجوری پس کله آدم مزنه!!!
آقاجان مریض شدن و توی بیمارستان بستری شدن، برای بار دومه که این سری میرن بیمارستان، اما اینبار خدا دوباره به ما دادشون، نمیدونم خدا کی رو اینقدر دوست داشته که گذاشته آقاجان بازهم پیش ما بمونن، به دعاهای مامانی یا اعتقاد محکم و راسخ آقاجان به «سیدالشهدا(ع)». اما همه این روزا سپاسگزار خداییم و دعا میکنیم به درگاهش برای بهبودی آقاجان.
به هرحال برای من که اون لحظهها نبودم و ندیدم چه اتفاقی افتاد، وبنوشتههای خواهرم گویای همهچیز هست
دستهها: حرفهای دلم · خاطرات · یادداشتهای روزانه

