آرشیو برای می, 2008

عبور

بهار

.
دقیقه‌ها و ثانیه‌ها می‌روند و می‌گذرند
و تو هنوز، همچنان در فکرم
تو از کدام کوچه ذهنم عبور خواهی کرد؟
که در سراسر راهت بهار بنشانم
تو را ندیدم و انگار هر لحظه اینجایی
پر از تبسم شیرین شاعرانه من

نظرات (7) »

آقاجان عزیز ما

چه حسی رو دیروز مامانی گفتن! دقیقا همون حسی که من سه سال پیش داشتم!!! نمی‌دونم چرا خدا گاهی بدجوری پس کله آدم مزنه!!!

آقاجان مریض شدن و توی بیمارستان بستری شدن، برای بار دومه که این سری میرن بیمارستان، اما اینبار خدا دوباره به ما دادشون، نمی‌دونم خدا کی رو اینقدر دوست داشته که گذاشته آقاجان بازهم پیش ما بمونن، به دعاهای مامانی یا اعتقاد محکم و راسخ آقاجان به «سیدالشهدا(ع)». اما همه این روزا سپاسگزار خداییم و دعا می‌کنیم به درگاهش برای بهبودی آقاجان.

به هرحال برای من که اون لحظه‌ها نبودم و ندیدم چه اتفاقی افتاد، وب‌نوشته‌های خواهرم گویای همه‌چیز هست

Comments (1) »