{ ژوئن 8, 2008 @ 6:02 ب.ظ } · { حرفهای دلم, وقت اضافه, یادداشتهای روزانه }
این روزها فکر میکنم زمان خیلی با سرعت میرود، بیمهابا به پیش میرود و مجالی برای فکر کردن باقی نمیگذارد…
on ژوئن 9, 2008 at 6:30 ق.ظ
زمان باهیشکی همراه نمیشه ما باید با زمان همراه بشیم. هیچ کجا توقفی برای زمان میشناسی؟؟؟
اگه میتونی بر مرکب زمان سوار شو وگرنه اون بر تو سوار میشه….
لحظه ها را در اختیار بگیر وگرنه اونها تو را در اختیار میگیرن.
on ژوئن 17, 2008 at 12:50 ب.ظ
منم احساس کردم این رو … و دیگر اینکه احساس می کنم لحظاتم می گذرد به تندی و من مانده ام اینجا … تنهای تنها … و می نگرم به شتاب آدمها در هیاهوی روزگار …
on ژوئن 27, 2008 at 9:29 ق.ظ
چرا اینقدر کم پیدا دختر!!! نکنه اون بی زبون هنوز نیومده وقتتا پر کرده؟؟؟روزگار هر روز یه بازیی داره برا نوشته هات هم وقت بذار یه کم.
{ RSS feed for comments on this post} · { آدرس دنبالک }
Name (لازم)
E-mail (مورد نیاز،never displayed)
URI
مرا از دیدگاههای بعدی از طریق ایمیل باخبر کن.
Error: Please make sure the Twitter account is public.
تازه وارد گفت:
on ژوئن 9, 2008 at 6:30 ق.ظ
زمان باهیشکی همراه نمیشه ما باید با زمان همراه بشیم. هیچ کجا توقفی برای زمان میشناسی؟؟؟
اگه میتونی بر مرکب زمان سوار شو وگرنه اون بر تو سوار میشه….
لحظه ها را در اختیار بگیر وگرنه اونها تو را در اختیار میگیرن.
shooli گفت:
on ژوئن 17, 2008 at 12:50 ب.ظ
منم احساس کردم این رو …
و دیگر اینکه احساس می کنم لحظاتم می گذرد به تندی و من مانده ام اینجا … تنهای تنها …
و می نگرم به شتاب آدمها در هیاهوی روزگار …
تازه وارد گفت:
on ژوئن 27, 2008 at 9:29 ق.ظ
چرا اینقدر کم پیدا دختر!!! نکنه اون بی زبون هنوز نیومده وقتتا پر کرده؟؟؟روزگار هر روز یه بازیی داره برا نوشته هات هم وقت بذار یه کم.