شاید بعضی وقت‌ها

محتوای سپتامبر 2008

سپتامبر 10, 2008 · 2 دیدگاه

 

نمی‌دانم چرا تابستان که می‌خواهد برود و برگهای درختان جاری می‌شوند، انگار با این برگها افکار من هم جاری می‌شوند و جوی خیالات مرا به راه می‌اندازند، جویی که هیچ مهاربندی ندارد تا آنها را جمع کند؛ می‌شود رودی پر‌تلاطم که دائم به دیواره ذهنم می‌کوبد و می‌خواهد قطراتش را به بیرون پرتاب کند. فقط کافیست یک جای ذهنت سوراخ باشد، آنوقت کاغذ سفید را می‌بینی که خیس است از امواج پر‌تلاطم این رود که سرچشمه آن شاید از جایی همین نزدیکی‌ها باشد؛ شاید نزدیکتر از خودت به خودت، شاید از رگ گردنت هم نزدیکتر باشد.

پ.ن: دلم لک زده برای دو خط شعر.

دسته‌ها: حرف‌های دلم · وقت اضافه · یادداشت‌های روزانه
برچسب‌ها:

آشتی

سپتامبر 4, 2008 · 5 دیدگاه

خیلی وقت بود که دستم به قلم نمی‌رفت و کاغذهایم سفید مانده بودند. سالنامه‌هایی که هرسال پرشان می‌کردم از احساسات، داشتند گوشه‌ای خاک می‌خوردند برای خودشان! حتی نیم‌نگاهی هم به آنها نداشتم. آخر می‌گفتند دوره قلم و کاغذ به‌دست شدن گذشته؛ قدیمی شده که قلم به دست بگیری و کاغذها را سیاه کنی، باید دکمه‌ها را فشار دهی تا همه چیزت در دنیای مجازی ذخیره شود و گاهی از آنها نسخه پشتیبان هم تهیه کنی که مبادا از دست بروند! اما نمی‌دانم  چرا احساسات هنوز با دکمه‌ها غریبگی می‌کنند و برای قلم و کاغذ دلتنگی، حتی گاهی احساسم به دکمه‌ها دهن‌کجی می‌کند!

وقتی دوستانم در دنیای مجازی را می‌بینم که احساسشان روی این صفحات الکترونیکی راه می‌روند و حرف می‌زنند، حسودیم می‌شود که احساسات من چرا با زمانه پیش نمی‌روند و شاید مثل خودم خجالتی هستند؟! بعد می‌گویم شاید این کلک خوبی به احساس باشد که با قلم غافلگیرش کنی و بعد آنها را به دنیای مجازی بسپاری! آخر احساس ساده است و بی آلایش، حرفت را زود باور می‌کند!!

کلکم می‌گیرد، احساسات نمایش خوبی را روی کاغذ سفید خاک‌خورده بازی می‌کنند و من فراموش می‌کنم که قرار است بعدا آنها را منتقل کنم جای دیگر! شاید احساس آنقدرها هم ساده نباشد، شاید هم او به من کلک زده! تا یادم می‌آید، احساسات فرار می‌کنند از ذهنم و به گوشه‌ای می‌خزند. سعی می‌کنم فعلا به دنیای مجازی فکر نکنم، اگر  همه چیز خوب پیش برود، شاید دوباره همان احساس همیشگی، همان چهارشنبه‌ها*ی جادویی برایم زنده شوند، شاید دوباره با احساسم آشتی کنم و اورا با دنیای جدید آشنا! شاید بالأخره یا من او را با دنیای مجازی آشتی دهم، یا او مرا از آن بیرون کشد! شاید هم هرکدام راه خودمان را رفتیم، باهم!

* آن روزها نمی‌دانم چرا اغلب احساساتم چهار شنبه ها جاری می‌شدند!

پ.ن: ممنونم از سولماز عزیز که باعث شد یادم بیاید که یک زمانی من هم احساس داشتم!

دسته‌ها: حرف‌های دلم · شاعرانه‌ها · یادداشت‌های روزانه

باز هم رمضان

سپتامبر 2, 2008 · 4 دیدگاه

روز اول رمضونه، باز هم سحر شد و دوباره دعای سحر. یاد اون روزهایی که بچه بودم و سحر بیدار می‌شدم برام زنده شد: «الله یا الله» خوندنهای هر ساله رادیو که با اون صدای بلند و نه چندان دلنشین پخش می‌شد و من که هر سحر کارم غر زدن به رادیو بود! یا دعای سحر و قدرت مستطیلی خدا! و من که با خودم می‌گفتم: «یعنی چه که قدرت خدا مستطیلی باشه؟!!» ، آب‌پرتقال‌های دم اذون مامان و یا رطب‌هایی که باید می‌خوردیم تا بتونیم طول روز رو طاقت بیاریم و انرژی کم نیاریم. ظهر و ناهاری که نباید می‌خوردیم و حسرت‌های بچه‌گانه برای حتی یه بار هم که شده فراموش کردن اینکه روزه‌ای و از روی اشتباه و ناخواسته آبی چیزی بخوری! اما اون روزا نمی‌دونم چه‌جوری بود که این حافظه همیشه بدجور یاری می‌کرد و نمی‌ذاشت ما فراموش کنیم!! کم‌کم غروب می‌شد و تلویزیون روشن، منتظری که صدای «ربنا»ی استاد شجریان توی خونه بپیچه که نوید نزدیک شدن موعد افطار رو می‌داد، یا همخوانی اسمای زیبای الهی و بعد صدای اذون قشنگ مرحوم موذن‌زاده. اما همیشه تو طول همه این سالها، «ربنا»ی استاد یه حال دیگه‌ای به رمضون می داد؛ انگار تا صدای ربنای استاد بلند نشده، باورت نمیشه که رمضون شده!

روزه‌هاتون قبول؛ التماس دعا!

دسته‌ها: حرف‌های دلم · خاطرات · یادداشت‌های روزانه