معنای یک احساس

فکر می‌کردم با خودم: چجوریه این حس مادری که همیشه یه جور دیگه بهش نگاه می‌شه، و این‌قدر متفاوته، تا امروز هرکس ازم می‌پرسید چه حسی داری، نمی‌دونستم چی باید بگم، بعضی‌ها بهم می‌گفتن: «چه بی‌احساس!»، یکی می‌گفت: مامان بازی و دیگری هم با کنایه می‌گفت: عروسک بازی، راستش خودم هم داشت کم‌کم باورم می‌شد که دارم عروسک بازی می‌کنم؛ اما دیشب فهمیدم چه حسی دارم، حس مادری! که نمی‌شود توصیفش کرد، شاید خودم هنوز بزرگ نشده باشم و در دنیای کودکیم زندگی می‌کنم، اما نمی‌دانم این حس مادری چه چیز غریبی است که کوچک و بزرگ نمی‌شناسد، دیشب اشکم را درآورد این احساس مادر بودن! انگار حس مادری گره خورده به نگرانی و دلهره و دل‌مشغولی! دیشب از ترس اینکه مادریم نابود شود تا حد مرگ رفتم و آمدم. و حالا نظر سولماز را بهتر می‌فهمم:

تا “عشق”امد دردت آسان شد خدارا شکر
“مادر”شدی او پاره ی جان شد خداراشکر
مادر شدن یک امتحان سخت و شیرین است
“دلبستگیهایت دو چندان شد خدا را شکر….

3 پاسخ برای معنای یک احساس

  1. حالا هنوز کجاشو دیدی!!!
    همون قدر که سخته هنوز بیشتر شیرینه و پر مسؤلیت. اما نمیخواد درسشو حاضر کنی،‌این یکی رو بیشتر از 20 بلدی. از درونت میجوشه. محبتی که عاشقانه می جوشه و باید عاشقانه و عاقلانه جاری بشه. خوب و خوش باشی با نازنازیت.

  2. نگران شدم عزیزم.
    اما خوب می‌فهمم.

  3. بازتاب: بهاریه « شاید بعضی وقت‌ها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s