هرچی سعی میکنم نمیتونم بعضیها رو بفهمم! اینوریه یا اونوری!!!
پ.ن: احتمالا مشکل از منیه که فکر میکنم همه یا باید اینوری باشن یا اونوری!
هرچی سعی میکنم نمیتونم بعضیها رو بفهمم! اینوریه یا اونوری!!!
پ.ن: احتمالا مشکل از منیه که فکر میکنم همه یا باید اینوری باشن یا اونوری!
دستهها: تجربیات · حرفهای دلم · وقت اضافه · یادداشتهای روزانه
تصمیم دارم یه مدت از کامپیوتر یا حداقل اینترنت فاصله بگیرم، یا حداقل کمترش کنم؛ شاید برام بهتر باشه، البته اگه بتونم و شیطونه بذاره
!
دستهها: بدون دستهبندی · تجربیات · وقت اضافه · یادداشتهای روزانه
برچسبها: کامپیوتر, تعطیل
من و تو…
عشق حقیقی این است؟
من گمان میکردم
عاشقم، عشق حقیقی دارم
اما… .
چشمهایم را لحظاتی بستم،
خسته از آمدن راه دراز،
لحظاتی غفلت، لحظاتی بیفکر، لحظاتی ساکن، لحظاتی…،
به صدایی چشمهایم باز شدند،
ناگهان ترسیدم:
«تو نبودی آنجا!»
به خودم بد گفتم،
به تو نیز!
که:
«چرا خوابیدی؟»
که:
«چرا از پیشم رفتی؟»
آسمان صاف بود
و چراغش بیش از هروقتی میخواست
که بگوید: «هستم»
اما من
غرق در بهت خودم،
پی نمیبردم چیست راز خنکی، راز خوبی هوا!
هرکسی میدیدم، میگفت:
«خوش به حالت، چه خوشی! تا چه حد خوشبختی!»
من نمیفهمیدم یعنی چه؟!!
شاید آن روز،
آن تو بودی که مرا پاییدی،
پشت من ایستادی و نثارم کردی سایه رحمت و لطفت را
بی دریغ!
باز هم اما من،
من ناسپاسی کردم
دستهها: حرفهای دلم · دلتنگی · شاعرانهها · وقت اضافه
برچسبها: شعر, عشق
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند، قارچهای غربت؟!
گندترین شب زنگیت رو هم که گذرونده باشی، وقتی یکی باشه که با نگاه کردن بهش خوشحال میشی و شارژ، چه اهمیتی داره که یه شب رو بد بگذرونی تا اون در آرامش باشه؟
یکی از آشنایان گفت:« حالا میفهمی مامانت چه زحمتی برات کشیده!» و من از سر احترام به مادرم گفنم: «هنوز مونده تا من به اونجاها برسم». اما هرچی جلوتر میره، میبینم واقعا خیلی مونده تا من به اونجاها برسم، شاید اصلا من هرگز نفهمم مامانم واسه من چه کارها که نکردن و من -نه که از سر کِبر و بدخواهی-، قدر ندونستم و گاهی بیاحترامی هم شاید کردهام! شاید هرگز به پای مادرم نرسم در مهر و محبت و خوبی!
مامان مهربونم! از همه زحماتی که برام کشیدید ممنونم، به قول کودکی که میگفت: «خدا مامان-باباهامون رو ببره بهشت، چون اونا وقتی ما کوچیکیم، همه کارامون رو میکنن!» و البته وقتی بزرگتر میشیم، باز هم… .
دستهها: تجربیات · حرفهای دلم · خاطرات · مادرانه · محمدصدرا
برچسبها: مادر, محبت, کودک, شب, زندگی, شادی, آرامش
تجربیات ناموفق:
لجبازی نکن و بذار سیبزمینی خودش از ته ماهیتابه کنده بشه، خواهی دید که خیلی بهتر سرخ میشه و دیگه تکه تکه نمیشه و خوشمزهتره!
لجبازی کن و چند ثانیه پستونک رو نگه دار تا بگیردش، خواهی دید که وقتی عادت کرد، راحتتر میتونی به کارات برسی. -البته اگه اون از تو لجبازتر نباشه!!-
اصولا لجبازی، یه جور بازیه که باید سعی کنی توش برنده بشی!
دستهها: تجربیات · مادرانه · وقت اضافه · یادداشتهای روزانه
برچسبها: لج, لجبازی, ماهیتابه, پستونک, بازی, سیب زمینی, عادت