شاید بعضی وقت‌ها

محتوای ژانویه 2009

احساسات لعنتی!

ژانویه 31, 2009 · 6 دیدگاه

گاهی که یادم می‌رود چقدر …، قبلا، آن روزها چقدر حساس بودم، نه اینکه حساس…، نه، یعنی احساس داشتم، چقدر زیاد….
خوب است گاهی قتها یکی بیاید و به یادت بیاورد گذشته‌ها را کمی، یادت بیاید آن روزها را که برای دلت می‌گفتی و می‌نوشتی، یادت بیاید روزهایی را که احساساتی می‌شدی و لعنت می‌فرستادی (شاید) به این همه احساس که ریخته بودند دور و برت و نمی‌دانستی کدامشان را اول جمع و جور کنی…
حالا با این همه دل‌مشغولی و درگیری، حایی برای این احساس‌هامانده؟؟
کاش می‌توانستم همه اغنشاشات درونی را کناری بگذارم و باز آن احساسات لعنتی(!) را بازیابی کنم…. کاش لابلای این‌همه دل‌مشغولی، یکبار دیگر احساساتم فوران کنند و همه دفترم را خیس…

دسته‌ها: حرف‌های دلم · خاطرات · دلتنگی · مادرانه · یادداشت‌های روزانه

انگار پای ثانیه‌ها لنگ می‌شود

ژانویه 30, 2009 · ۱ دیدگاه

انگار پای ثانیه‌ها لنگ می‌شود
هرجا دلی برای دلی تنگ می‌شود

دسته‌ها: حرف‌های دلم · خاطرات · دلتنگی · وقت اضافه · یادداشت‌های روزانه

حاجی بادوم

ژانویه 25, 2009 · ۱ دیدگاه

011b

وجه تسميه حاج بادام چيست؟
پدربزرگم سال‌ها پيش براي زيارت خانهء خدا راهي مكه شد. آن موقع سفر به مكه حدودا شش ماه طول مي‌كشيد. حاج خليفه كه به سفر مي‌رود با خودش كلي شيريني مي‌برد از جمله «بادامي» كه نوعي از شيريني‌ها بود. بعد كه از سفر باز مي‌گردد چند بادامي توي جيبش جا مانده بود. مردم هم كه «بادامي»ها را مي‌بينند شيريني را «حاجي بادام» مي‌نامند.

به نقل از یزد فردا

دسته‌ها: خوشمزه‌ها · در شهر · وقت اضافه
بر چسب ها: , , , ,

ژانویه 15, 2009 · 2 دیدگاه

نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم/
زبان در دهان باز بسته‌ست/

در تنگ قفس باز است و افسوس/
دوبال مرغ آوازم شکسته‌ست/

نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم/
زبانم در دهانم می‌دهد جان/

دسته‌ها: بدون دسته‌بندی · حرف‌های دلم · یادداشت‌های روزانه

عاشورا از این زاویه

ژانویه 5, 2009 · ۱ دیدگاه

نگاهی بهش میندازم و فکر می‌کنم چقدر دوستش دارم، بعد با خودم فکر می‌کنم:
لابد که اگر عشق مادری رباب بیشتر از من نبوده، کمتر که حتما نبوده؛ اگر عشق خواهرانه زینب به برادرش بیش از من نبوده، قطعا کمتر هم نبوده؛ اگر عشق سکینه به محبتهای بی‌دریغ پدر بیش از من نبوده، مطمئناً کمتر نبوده…..،
چجوریه که می‌تونیم این حوادث هولناک کربلا رو بشنویم و طاقت بیاریم….
عجب صبری کرد زینب(ع) که صبر از دست او به فریاد آمد….

دسته‌ها: حرف‌های دلم · دلتنگی · مادرانه
بر چسب ها: , , , , , , , , , , , , ,