شاید بعضی وقت‌ها

چقدر پای من صبر می‌کنی؟؟

می 15, 2009 · ۱ دیدگاه

گاهی دلم برای خودم میسوزد، و برای بعضی آدمها که به من اعتقاد دارند بیشتر، نه، برای آنها نمی‌سوزد، برای خودم متاسف می‌شوم و از خدا ممنون…، ممنون می‌شوم که مرا شرمنده نگاه آدمها نمی‌کند، ممنون می‌شوم که آبرویم را نمی‌برد، ممنون می‌شوم از او که مرا در نظر آنها اینطور خوب جلوه داده و من را به خودش نزدیک نشان می‌دهد…، اما می‌ترسم…، می‌ترسم از اینکه گاهی از این نزدیکی دور می‌شوم و حس نمی‌کنم قرابت میانمان را، می‌ترسم از من برنجد و یکدفعه همه را بزند زیر و رو کند…، می‌ترسم برنجد از من… نمی‌دانم چقدر پای من قرار است صبر کند؟؟ تا کِی؟ تا کجا؟؟

دسته‌ها: حرف‌های دلم · دلتنگی · شاعرانه‌ها · وقت اضافه

1 response تا اینجا

  • shaeraneha // می 19, 2009 روی 10:26 ق.ظ

    مثل آفتاب، گرم
    مثل رود، مهربان
    مثل آسمان، زلال
    مثل خواب گل، لطیف
    مثل ابر، نرم نرم

    نه!

    آفتاب و رود و آسمان و ابر و گل شبیه توست
    تو شبیه هیچ کس نیستی.
    ——————————
    به یاد می­آوری که کهنگی را دوست می­داشتیم. هرچه قدیمی­تر، جام گواراتر. اما این قلم ملال­آور شده است. نگو که تراش این قلم ساخته ذهن من است، سائیدگی سرنوشت در تقابل با واقعیت رویاهایمان او را این­گونه سخت کرده­است. آن­قدر که بهار هم جایش را به زمستان ندیده داده است. این بارش پیاپی باید پیام­آور سال متفاوتی باشد و من نمی­دانم به معجزه منحنی لبخندهایمان هنوز ایمان داری یا نه! اما من که طروات از همین آرام ِ عمیق می­گیرم. حتی وقتی ریزش ابر حائل نگاه­مان می­شود.

    درست می شه همه چی بانو!قرارتو بزار پای روشنی کودکی های صدرا،اونوقته که صبر و جرعه جرعه حس می کنی.می بوسمتون.به سلاله هم سلام برسون.

یک نظر بنویسید