شاید بعضی وقت‌ها

فقط می‌خواهم بنویسم….

سپتامبر 20, 2009 · 6 دیدگاه

فقط دلم می‌خواهد بنویسم…. آنقدر بنویسم تا تمام شوم…
نه نگران تهمت‌های نابجا باشم، نه در اضطراب ….

بنویسم تا تمام دغدغه‌هایم را ببینم، ببینم تمام دغدغه‌هایم را….
کدام واهی و کدام حقیقت است؟؟

دلم می‌خواهد فقط بنویسم و کسی باشد که بگوید: .: آری! تو راست می‌گویی:.
یا اگر راست هم نمی‌گویم، بگوید: ..:: آری دغدغه‌هایت را می‌فهمم، درک می‌کنم، می‌دانم، ….، اما شاید راه دیگری هم باشد… ::..

دلم می‌خواهد بنویسم…. تمام عمرم را ……

دسته‌ها: بدون دسته‌بندی

6 جواب تا اینجا

  • shaeraneha // سپتامبر 20, 2009 در ساعت 4:59 ب.ظ

    می‌خوانم به نام پروردگارم

    و از نو ایمان می آورم

    پر می‌شوم ازحس نوشدگی

    چه لذت روشن، پاک و خوبی است

    لذت احساس پر شدن، سیراب شدن، سرشار شدن!

    عید است انگار

    ***

    فرشته جانم-

    دی شب دعا کردم برای دل تنگی هام، دل تنگی هات…
    دی شب حال خوبی بود، با همۀ بی قراری هاش…

    دی شب تو بودی و من بودم و او که گفت نزدیک است به ما*! او که گفت بخوانیم اش در هر جا و هر شرایطی…

    دی شب خواندم اش، خواندیم اش، بلندتر از همیشه، دل شکسته تر از هر شب دیگر…
    دارم فکر می کنم و فکر، بی آن که این چشم ها یک لحظه احساس کنند وقت رفتن است! دائم فکر می کنم به روزهایی که گذشت و روزهایی که قرار است بگذرد، که اگر فلان شود بهمان می شود و اگر بهمان شود چه بد می شود و می گردم دنبال فکر چاره! یکی تهِ دل ام تلنگر می زند آهای دختر! سر سپرده را چه به این فکرها؟!؟ هرچی که خوب است و قرار است بشود، می شود، تو را چه به این حرف ها!… دوباره فکر می کنم که اگر فلان شود بهمان می شود اما بعد تَرَش را فکر نمی کنم، از ترس صدایی که شرمنده ام کند. فکر می کنم و چرخ می خورم و هر بار بالش ام مچاله تر می شود! فکر می کنم و چرخ می خورم و هر بار با پتو یکی تر می شویم… فکر می کنم به یک دوست! یک دوست با یک تحول بزرگ! یک دوست با یک تحول بزرگ که مرا در این اتفاق سهیم می داند!
    یادم داده‌اند که وقت سختی‌ها و غم‌ها و اندوه‌ها ذکر یا کاشف الکرب بگویم… یاد عباس همیشه آرامم می‌کند. روضه‌اش را دوست دارم… می نویسم تمام دلتنگی هایم را و می خوانم با نهایت دلشکستگی …اما ارام می شوم…تو هم بنویس…شده برای یک دوستی شبیه من!می خوانمت با اشتیاق و دوست دارم بخوانمت حتا در اوج دلتنگی و دلگیری عزیز دلم.شنیده‌ام انسان بدون گریه سنگ می‌شود… از خشک شدن می‌ترسم!

    حتا از تنهایی تو می ترسم…پس بمان صبور و ایستا…تو را آدم از پا افتادن نمی بینم هرگز!دلم یاس می‌خواهد! دلم یاس را برایِ تو می‌خواهد… هیچ‌گاه یاس، هدیه نداده‌ام و حالا دلم خواسته‌ست که یاس هدیه‌ات بدهم…

    .

    باشد برای روزی که دیدمت…شاد باشی و سلامت.
    شاعرانه ها

  • sadeq // سپتامبر 21, 2009 در ساعت 10:32 ق.ظ

    آواجی جان،
    .. حرف‌های نگفتنی، حرف‌های نشنیدنی بسیارند …

  • سلاله // سپتامبر 23, 2009 در ساعت 4:06 ب.ظ

    شجاع باش. بنویس و از هیچ نترس. من به تو ایمان دارم

  • حلاوت // سپتامبر 24, 2009 در ساعت 6:48 ق.ظ

    این احساس زیبا را پاس بدار
    و
    به هرجه ایمان داری شحاعانه عمل کن، دیگران، یعدا به تو ایمان خواهند آورد…

  • حلاوت // سپتامبر 24, 2009 در ساعت 6:53 ق.ظ

    گذشت زمان احساساتی که پرورده نشده اند را با خود خواهد برد.
    (الفرص تمرّ مرّ السحاب)

    هم اکنون که هست عزیزش بدار.

  • اندیشه // اکتبر 24, 2009 در ساعت 4:56 ب.ظ

    دلیلم را نوشتم;
    برای ساخت وبلاگم … برای نوشتن

    حالا کمکم می کنی؟!

یک نظر بنویسید