مارس 2, 2008
· طبقه بندی شده زیر وقت اضافه
یکی از دوستان دعوت کرده بود به بازی هفت ترانه. راستش الآن آمادگی ذهنی چندانی ندارم، آخه خیلی اهل موسیقی گوش کردن اونم به طور دائم نیستم! ولی سعی میکنم:
۱- برای آخرین بار: احسان خواجه امیری
۲- میم مثل مادر
۳- دل بردی از من به یغما…
۴- دریا ( باز م آمدی تو بر سر راهم…)
۵- با یادت ای بهشت من…
6- I’m a big big girl: Emilia
7- Lemon tree
فوریه 26, 2008
· طبقه بندی شده زیر حرفهای دلم, وقت اضافه

گلابی خاله پرسیده بودی سوالی رو حدود ۲ ماه قبل «خاله جون بهم بگو وقتی آدم خسته اس، ناامیده، میخواد داد و بیداد بکنه و همه را متهم، محاکمه و مجازات چیکار باید بکنه؟» و یادمه بهت قولی دادم…
اونوقتی فکر میکردم جوابش رو بلدم و مصمم بودم به گذاشتن یه پست، مخصوص نینی گلابی و مامانش! اما عزیز خاله، یه مدت که گذشت دیدم راه حل من چیزی نیست که ارائه شدنی باشه، شاید توش شکست بخوری،
حالا راه دیگهای رو پیدا کردم که به نظرم مطمئنتر میاد
من دارم سعی میکنم اینجور موقعها خودم رو به بیخیالی بزنم، یا به قول یکی از دوستان: «بزن بر طبل بیعاری» شاید این راه مفید باشه و لااقل اگه مشکلی رو حل نکرد، حداقلش مشکل جدیدی به نام افسردگی رو برام به وجود نمیاره. آخه با زدن تو سر کسی قرار نیست مسئله حل بشه (البته بستگی به موضوع و طرف هم داره
) با زدن تو سر خودت هم…
ولی اگه تو یه وقت یه راه حل بهتر پیدا کردی، خبرم کن. من که فعلا زدم بر طبل بیعاری!!
دسامبر 16, 2007
· طبقه بندی شده زیر وقت اضافه

منیره خانم! ببخشید، اما این روزا به خاطر پروژهها و دردسرهاش زیاد نمیتونم بنویسم
، اما امروز برای زنگ تفریح(!) یه جک جالب که یادم نیست کجا دیدم براتون میذارم:
یک هلیکوپتر که یک خلبان و یک سرنشین در آن بودند در حوالی سیاتل در حال پرواز بود که نگهان مشکلی فنی در سیستم ناوبری و بی سیم به وجود آمد. به خاطر تاریکی و مه، خلبان نمیتوانست مسیر را پیدا کند.
خلبان به ناگهان متوجه برج بزرگی شد که رو به روی آنها سبز شده بود و بعضی از چراغهایش روشن بودند. از همراهش خواست تا روی کاغذی بزرگ بنویسید: «ما کجا هستیم؟» و به برج نزدیک شد. وقتی فاصله به اندازه کافی به برج نزدیک شد کاغذ را از پشت شیشه به افراد درون دفتر نشان دادند.
کارمندان سریعا به سمت یک کاغذ بزرگ دویدند و چیزی روی آن نوشتند و به سمت پنجره برگشتند. روی کاغذ نوشته شده بود: «شما درون یک هلیکوپتر هستید.»
خلبان لبخندی زد و به نقشه نگاه کند و به سمت فرودگاه سیاتاک رفت و به سلامتی فرود آمد.
بعد از فرود، مسافر از خلبان پرسید که: «چطور با خواندن اینکه شما درون یک هلیکوپتر هستید فهمیدی که کجای شهر هستیم؟»
خلبان گفت: «راحت بود. چیزی که خواندیم از نظر فنی درست ولی از نظر کاربردی کاملا بی استفاده بود. به راحتی فهمیدم که ما درست کنار ساختمان پشتیبانی فنی مایکروسافت هستیم.»
ایشالا صاحبش راضی باشه!
دسامبر 1, 2007
· طبقه بندی شده زیر در شهر, وقت اضافه, یادداشتهای روزانه
هفته «بسیج» گرامی باد؟!

اطلاع دادند به خاطر اسم عکس، مشاهده تصویر ممکن نبوده؛ خیالی نیست، اسمش رو عوض میکنیم!!!
نوامبر 25, 2007
· طبقه بندی شده زیر حرفهای دلم, وقت اضافه, یادداشتهای روزانه