می 6, 2008
· طبقه بندی شده زیر حرفهای دلم, خاطرات, یادداشتهای روزانه
چه حسی رو دیروز مامانی گفتن! دقیقا همون حسی که من سه سال پیش داشتم!!! نمیدونم چرا خدا گاهی بدجوری پس کله آدم مزنه!!!
آقاجان مریض شدن و توی بیمارستان بستری شدن، برای بار دومه که این سری میرن بیمارستان، اما اینبار خدا دوباره به ما دادشون، نمیدونم خدا کی رو اینقدر دوست داشته که گذاشته آقاجان بازهم پیش ما بمونن، به دعاهای مامانی یا اعتقاد محکم و راسخ آقاجان به «سیدالشهدا(ع)». اما همه این روزا سپاسگزار خداییم و دعا میکنیم به درگاهش برای بهبودی آقاجان.
به هرحال برای من که اون لحظهها نبودم و ندیدم چه اتفاقی افتاد، وبنوشتههای خواهرم گویای همهچیز هست
آوریل 27, 2008
· طبقه بندی شده زیر حرفهای دلم, وقت اضافه, یادداشتهای روزانه
گاهی فکر میکنم میخوام انصراف بدم، اما نمیدونم از چی!!
آوریل 15, 2008
· طبقه بندی شده زیر حرفهای دلم, خاطرات, وقت اضافه, یادداشتهای روزانه

احساس آدما تو هر دورهای از زندگی میتونه متفاوت باشه، که البته به نظر من بایدم باشه. یه روز خوشحالی،یه روز غمگینی، یه وقت هیجانزدهای، گاهی احساس پوچی میکنی و … و گاهی اوقات یه حس مبهمی داری که نمیدونی اون چیه، یه حس خاص، شاید اولی باریه که این حس رو تجربه میکنی، ناخواسته اومده سراغت و هِی داره شدیدتر میشه، کامل و کاملتر میشه، اولش میترسی و میخوای از این حس لعنتی فرار کنی، اما کمکم دوسش داری و باهاش رفیق میشی، میخوای تا همیشه ادامه پیدا کنه…
… تا همیشه
و بعد برای همه داشتن یه حس از این نوع رو از ته قلبت آرزو میکنی،
از تهِ تهِ دلت
مارس 24, 2008
· طبقه بندی شده زیر یادداشتهای روزانه
اول: سال نوتون مبارک
دوم: به دلیل نقل و انتقالات انجام شده احتمالا نتونم به این زودیا بیام!
سوم: سال خوبی داشته باشین
پ.ن: برای کسایی که نگران حالم هستن احتمالا(!) بگم که حال و احوال الحمدلله نسبتا خوبه و اگه اصرار دارین میتونین بهم تبریک بگین
مارس 12, 2008
· طبقه بندی شده زیر حرفهای دلم, خاطرات, وقت اضافه, یادداشتهای روزانه

تغییر همیشه توی زندگی همه هست، خواسته یا ناخواسته. الآن دیگه آخر زمستونه وبهار داره کمکم از راه میرسه. بچگیهام عید رو خیلی دوست داشتم، یه حال و هوای خاصی داشت، پر از شور و هیجان بود، معمولا لباس نو، خوراکیهای جورواجور، عیدیهایی که خوشحالم میکرد و خیلی چیزای دیگه..
سالها گذشت و عیدها پشت سر هم اومدن و رفتن، دیگه از اون شور و هیجان عید خبری نبود، دیگه لباسهای عید بوی عید ندادند، خوراکیها همونایی بودن که قبلا هم خورده بودم، عیدیها واسم کم بود و چندان خوشحالم نمیکرد و…
حالا بعد چند سال دوباره احساس میکنم این عید با عیدهای قبلی فرق میکنه، یه چورایی بهتر از سالهای قبله، این عید فکر کنم عید خوبی بشه، آخه لااقل یه کمی از هیجانشو دارم حس میکنم
عید امسال شما چجوریه؟
امیدوارم همتون عید خوبی پیش رو داشته باشین و سال بسیار خوب و پر برکتی در انتظارتون باشه