دسامبر 19, 2007
· طبقه بندی شده زیر حرفهای دلم, خاطرات, در شهر, کلاس معماری, یادداشتهای روزانه

خسته شدم از بس درباره غم و غصه و ناامیدی نوشتم!!! از فردا هم که دیگه فرجه امتحناست و از هفته بعدش هم امتحانا شروع میشه.
میخواستم یه خلاصهای از کلاس «انسان، طبیعت» رو به صورت سریالی اینجا بنویسم قبل از امتحان، که هم خودم یخورده بیشتر حالیم شه، هم … همین دیگه… . اما ظاهرا فرصت نمیشه، ولی به هرحال سعی خودمو میکنم، بالاخره برای امتحان که باید یه نگاهی به جزوه و «یه گوشی!» به «MP3» کلاس بندازم!!!
ولی خب…
احتمالا یه ماهی برم مرخصی!
نوامبر 1, 2007
· طبقه بندی شده زیر خاطرات, یادداشتهای روزانه
ٓ
صبح یه کم حالت سرماخوردگی داشتم و با اینکه کلاس انسان، طبیعت (کلاس مورد علاقه من) داشتم، اصلا حس نداشتم پاشم برم کلاس، ساعت حدود ۷:۲۰ بود و من همچنان خواب آلود! صدای مامان رو میشنیدم که با زن دایی با حالت نگران کنندهای صحبت میکنن! یه کم بیدارتر شدم!! صحبتشون که تموم شد پرسیدم: «چی شده؟!!؟» و مامان گفتند که دایی جان ما دیشب اندکی تصادف فرمودند و پای راستشان اندکی دچار شکستگی شده است! و برای انجام اندکی عمل جراحی در بیمارستان تحت نظر پزشک به سر میبرند!!!
:-s
کاملا بیدار…. دانشگاه…. کلاس مورد علاقه….
در زمان مابین کلاس زنگی به دایی زدیم و از احوالات جویا شدیم، الحمدلله که به خیر گذشته بود، بسیار زیاد!!! ظهر رفتیم عیادت بیمار، همچنان حس بذلهگویی و شوخطبعی خود را حفظ کرده بود و این برایم ستودنی بود. (با اون حالی که میدیدم ازش)!