مارس 12, 2008
· طبقه بندی شده زیر حرفهای دلم, خاطرات, وقت اضافه, یادداشتهای روزانه

تغییر همیشه توی زندگی همه هست، خواسته یا ناخواسته. الآن دیگه آخر زمستونه وبهار داره کمکم از راه میرسه. بچگیهام عید رو خیلی دوست داشتم، یه حال و هوای خاصی داشت، پر از شور و هیجان بود، معمولا لباس نو، خوراکیهای جورواجور، عیدیهایی که خوشحالم میکرد و خیلی چیزای دیگه..
سالها گذشت و عیدها پشت سر هم اومدن و رفتن، دیگه از اون شور و هیجان عید خبری نبود، دیگه لباسهای عید بوی عید ندادند، خوراکیها همونایی بودن که قبلا هم خورده بودم، عیدیها واسم کم بود و چندان خوشحالم نمیکرد و…
حالا بعد چند سال دوباره احساس میکنم این عید با عیدهای قبلی فرق میکنه، یه چورایی بهتر از سالهای قبله، این عید فکر کنم عید خوبی بشه، آخه لااقل یه کمی از هیجانشو دارم حس میکنم
عید امسال شما چجوریه؟
امیدوارم همتون عید خوبی پیش رو داشته باشین و سال بسیار خوب و پر برکتی در انتظارتون باشه
ژانویه 31, 2008
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
ژانویه 25, 2008
· طبقه بندی شده زیر حرفهای دلم, یادداشتهای روزانه

خیلی وقت است چیزی ننوشتهام، خیلی وقت است دلم میگیرد و اشکهایم بیاختیار میریزند، بی هیچ صدایی، بیآنکه کسی بفهمد،
خیلی وقت است که خستهام، از درس، از کاری که نمیکنم، از دنیا، از زندگی، از چیزهایی که میدانم، از فریادی که در گلو مانده و ناتوانی در فریاد کردنش،
از من، از تو، از همه دنیا،
مدتیست میخواهم بروم، اما نمیشود،
میترسم از آنکه جوجههای آخر پاییز را اشتباهی بشمارم،
میترسم؛
میترسم از آنکه آخر شاهنامهام خوش نباشد!
ادامه مطلب »
ژانویه 2, 2008
· طبقه بندی شده زیر خاطرات, در شهر, یادداشتهای روزانه
برای نمایش دیدگاهها رمز را بنویسید.
ژانویه 1, 2008
· طبقه بندی شده زیر در شهر, یادداشتهای روزانه

سلام،
خب؛ میدونم دیره، اما به هر حال عیدتون مبارک! هم عید قربان، هم غدیر، هم میلاد مسیح (ع) و هم سال نو میلادی!
من تا حالا یه امتحان دادم، دوتا دیگه هم دارم: ریاضی و انسان-طبیعت؛ و n تا پروژه دارم که باید هرکدوم رو تا ۲ بهمن تحویل بدم! کامپیوتر، مقدمات، انسان-طبیعت (۲تا)!!! تازه فکرشو بکنید که فردا تحویل کامپیوتره و دانشگاه تعطیل و ما معطل!
فردا (چهارشنبه) شب، حاجی(!) دایی جان و همسر محترمه از مدینه میان یزد. باید بریم دیدنی حاجی!
فعلا وقت ندارم، بقیش رو بعدا مینویسم!!!
……….