مارس 24, 2008
· طبقه بندی شده زیر یادداشتهای روزانه
اول: سال نوتون مبارک
دوم: به دلیل نقل و انتقالات انجام شده احتمالا نتونم به این زودیا بیام!
سوم: سال خوبی داشته باشین
پ.ن: برای کسایی که نگران حالم هستن احتمالا(!) بگم که حال و احوال الحمدلله نسبتا خوبه و اگه اصرار دارین میتونین بهم تبریک بگین
مارس 12, 2008
· طبقه بندی شده زیر حرفهای دلم, خاطرات, وقت اضافه, یادداشتهای روزانه

تغییر همیشه توی زندگی همه هست، خواسته یا ناخواسته. الآن دیگه آخر زمستونه وبهار داره کمکم از راه میرسه. بچگیهام عید رو خیلی دوست داشتم، یه حال و هوای خاصی داشت، پر از شور و هیجان بود، معمولا لباس نو، خوراکیهای جورواجور، عیدیهایی که خوشحالم میکرد و خیلی چیزای دیگه..
سالها گذشت و عیدها پشت سر هم اومدن و رفتن، دیگه از اون شور و هیجان عید خبری نبود، دیگه لباسهای عید بوی عید ندادند، خوراکیها همونایی بودن که قبلا هم خورده بودم، عیدیها واسم کم بود و چندان خوشحالم نمیکرد و…
حالا بعد چند سال دوباره احساس میکنم این عید با عیدهای قبلی فرق میکنه، یه چورایی بهتر از سالهای قبله، این عید فکر کنم عید خوبی بشه، آخه لااقل یه کمی از هیجانشو دارم حس میکنم
عید امسال شما چجوریه؟
امیدوارم همتون عید خوبی پیش رو داشته باشین و سال بسیار خوب و پر برکتی در انتظارتون باشه
مارس 2, 2008
· طبقه بندی شده زیر وقت اضافه
یکی از دوستان دعوت کرده بود به بازی هفت ترانه. راستش الآن آمادگی ذهنی چندانی ندارم، آخه خیلی اهل موسیقی گوش کردن اونم به طور دائم نیستم! ولی سعی میکنم:
۱- برای آخرین بار: احسان خواجه امیری
۲- میم مثل مادر
۳- دل بردی از من به یغما…
۴- دریا ( باز م آمدی تو بر سر راهم…)
۵- با یادت ای بهشت من…
6- I’m a big big girl: Emilia
7- Lemon tree
فوریه 26, 2008
· طبقه بندی شده زیر حرفهای دلم, وقت اضافه

گلابی خاله پرسیده بودی سوالی رو حدود ۲ ماه قبل «خاله جون بهم بگو وقتی آدم خسته اس، ناامیده، میخواد داد و بیداد بکنه و همه را متهم، محاکمه و مجازات چیکار باید بکنه؟» و یادمه بهت قولی دادم…
اونوقتی فکر میکردم جوابش رو بلدم و مصمم بودم به گذاشتن یه پست، مخصوص نینی گلابی و مامانش! اما عزیز خاله، یه مدت که گذشت دیدم راه حل من چیزی نیست که ارائه شدنی باشه، شاید توش شکست بخوری،
حالا راه دیگهای رو پیدا کردم که به نظرم مطمئنتر میاد
من دارم سعی میکنم اینجور موقعها خودم رو به بیخیالی بزنم، یا به قول یکی از دوستان: «بزن بر طبل بیعاری» شاید این راه مفید باشه و لااقل اگه مشکلی رو حل نکرد، حداقلش مشکل جدیدی به نام افسردگی رو برام به وجود نمیاره. آخه با زدن تو سر کسی قرار نیست مسئله حل بشه (البته بستگی به موضوع و طرف هم داره
) با زدن تو سر خودت هم…
ولی اگه تو یه وقت یه راه حل بهتر پیدا کردی، خبرم کن. من که فعلا زدم بر طبل بیعاری!!
فوریه 19, 2008
· طبقه بندی شده زیر حرفهای دلم

چکار میکنی اگه یه وقت دلت گرفت، دلگیر شدی از آدما، و نتونستی بگی چیزی رو که باید!
چکار میکنی وقتی حرفت رو به نزدیکترین کست هم نتونی بگی؟
خیلی وحشتناکه…، و دردناک!