هشدار: نوشیدن آب با دهان خطرناک است!!

– فنجان‌های این شکلی چای را مسموم می‌کنند!!
– اگر هنگام آب خوردن دستتان را زیادی بالا ببرید، خفه می‌شوید!!
– اگر هنگام تمیز کردن بینی‌تان، انگشتتان زیادی برود تو، سرطان گوشه سمت چپ ناخن(!) می‌گیرید!!!
– یکی که سبزی نشسته خورد، مرد!!
– …

حتما برای شما هم از این دست ایمیل‌ها زیاد اومده، یا حتی ممکنه خودتون برای کسی فورواردش کرده‌باشین… خوب من به این دسته ای‌میل‌ها، میگم اسپم‌های زندگی‌ترسان!! یعنی اینا فقط باعث می‌شن که ما با داشتن یه‌سری اطلاعات نصفه-نیمه، بیشتر از زندگی کردنمون و نحوه انجام کارامون بترسیم… واقعا به چه کار ما میان این ایمیل‌های مثلا هشداردهنده که در لحظه روش زندگی ما رو زیر سوال می‌برن و ما با خوندن اونا، و دیدن عکس‌هاشون، حالمون بد می‌شه، به خودمون می‌گیم: «وااااااااااایییییییییییییی!!! یعنی فلان چیز این‌قدر خطرناکه و من نمی‌دونستم؟؟»
پس تا حالا چطوری زنده موندیم؟؟ واقعا این اطلاعات چقدر برای ما حیاتی هستن؟ اگه ندونیم، چه مشکلی قراره تو زندگیمون پیش بیاد؟؟ از سرطان گوشه چپ ناخن خواهیم مرد آیا؟؟؟ بر فرض که از این بیماری بمیریم.. بالاخره هرکسی باید یه‌جوری بمیره، نه؟؟ پس بهتره بیخودی خودمون و دیگران رو نگران و درگیر افکار مسخره و اطلاعات نیصفه-نیمه نکنیم…

پس لطفا اگه از این ایمیل‌ها (اسپم‌های زندگی‌ترسان) دارید، برای من دیگه فورواردشون نکنید… متشکرم…

Advertisements

حرفهای ن‌گفتنی

قسم به دل، و حرفهای ناگفته‌اش!!!

پ.ن: چرا باید حرفهایی داشته باشی که نتونی به هیچکس بگی؟؟

کلنجارهای ذهنی من

-یکی از احمقانه‌ترین کارها، میتونه این باشه که بی‌حساب به کسی محبت کنی!!

:چرا؟ مگه خدا همینکارو نمیکنه؟ خدا خودش گفته که بی‌حساب می‌بخشه..

– چرا خدا گفته، و خدا بی‌حساب به همه بندگانش محبت می‌کنه… اما نه دیگران بندگان تواند، نه تو خدایی…

: خوب مگه ما نباید سعی کنیم تجلی خدا باشیم در روی زمین؟

– چرا باید.. باید سعی کنیم.. اما  وقتی دلت هنوز وسیع نشده، نمیتونی بی‌حساب محبت کنی، چون توقع داری جایی برات جبران  کنه.. وقتی نکرد، خودتو نفرین می‌کنی… یا پریشان‌خاطر میشی یا …

پ.ن: بارها به خودم گفتم دیگه برای فلانی کاری نمیکنم، اما دست خودم نیست، گرچه ازش دلخور باشم، اما… بازهم موعدش که برسه، فرصتی پیش بیاد… بازهم …

هدیه

میگن هدیه رو همیشه نباید تو مناسبت‌های خاص داد.. اگه زودتر ه‍‍‍‍م بدید یا اصلا بی‌مناسبت هدیه بدید، خیلی خوبه و طرف رو خوشحال میکنه… حالا بعضی افراد تو خریدن هدیه خیلی حرفه‌ای هستن، اما خیلی‌ها هم هستن که سختشونه یعنی تو انتخاب اینکه چی هدیه بدن مشکل دارن… خوب، من یکم راهنماییتون میکنم::
اگه خواستین به من هدیه بدید، من اینا رو لازم دارم::

۱- یه لپ‌تاپ درست و حسابی که پکیده نباشه
۲- یه هارد حجم بالا که بتونم یخورده از اطلاعات رو کامپیوترم رو بریزم توش تا لپ‌تاپ پکیده‌م از حلقش بیرون نزنه
۳- یه کار خوب که درآمد داشته باشه برام
۴- یه پول قلمبه هم قبوله به جای قبلی
۵- عطر و ادکلن و اسپری و از اینجور چیزا
۶- بازم گزینه‌های ۱ تا ۴

حالا برای اینکه یهو همتون باهم نرید گزینه ۱ رو برام هدیه بیارید، باهم هماهنگ باشید که من جا ندارم واسه اینهمه لپ‌تاپ!!!!

می‌شکنم

دقیقا هروقت احساس می‌کنم خیلی قوی هستم… می‌شکنم.

برای ثبت در خاطرات

اینو میگم برای ثبت در حافظه و خاطراتم.. برای اینکه خودم بدونم..
شاید باورتون نشه، ولی من تا حدود زیادی از گرفتن جشن عروسی و خرجی که به پای اون شب رفت، پشیمونم!!

پ.ن: من جشن عقد خوب و کاملی داشتم نیازی به دوتا جشن نمیبینم. (البته الان فهمیدم اینو!!)

اینها سرخوشی‌های زندگی مادرانه من است

شاید گاهی دلم تنگ روزهایی شود که مریض بودم و کسی بود که بی هیچ منت و ادعایی نازم را می‌کشید و پرستاری‌ام می‌کرد، برایم حریره و فرنی می‌پخت، صبح‌ها برایم چای شیرین و نان می‌آورد، وقتی آنقدر مریض بودم که بالاجبار در خانه می‌خوابیدم، برایم کتاب می‌خرید تا بخوانم و حوصله‌ام سر نرود… اما حالا…

مادر که میشوی، دیگر کودکت مریض می‌شود و تب دارد، و تو تبدار لحظه‌های داغ چشمان قرمز او میشوی. بدن داغ فرزندت که دستانت را می‌سوزاند، در آغوش می‌گیری و برایش لالایی و کتاب می‌خوانی تا کمی آسوده‌تر بخوابد، برایش حریره و فرنی درست می‌کنی و با هزار التماس می‌دهی که بخورد، برایش چای گرم میریزی و لقمه-لقمه نان می‌دهی تا بخورد. می‌شوی پرستار روزهای کودکیت، میشوی آنکه همیشه مراقب جگرگوشه‌اش هست و روزهای تبدار پسرش را یکی یکی میشمارد و کنار می‌زند. انگار پا به پای او داغ میشوی و تب می‌کنی، التماس میکنی به خدا که درد و تب را از پسرک بگیرد و همه‌اش را بدهد به تو، که او همیشه باید در آرامش باشد.

وقتی نگاهش می‌کنی که آرام و معصومانه، لحظاتی دل به خواب سپرده، تهِ تهِ تهِ دلت احساس شادمانی می‌کنی که برای لحظه‌ای آرام گرفته و بیماری را احساس نمیکند… آنوقت آرزو میکنی تمام خوشبختی‌های دنیا را که برای او باشد و از این آرزو لبخندی میهمان لبانت می‌شود.

انگار دیگر تو مریض یستی و تب نداری، تمام بدیها از تو دور شده‌اند، وقتی پسرک در آرامش است.

نه، اصلا تمام بدنت تب است و مریضی و درد، اما چه اهمیت دارد؟ اینها تمام تب و مریضی و دردهای پسری‌ست که به جانت خریده‌ای. اینها سرخوشی‌های زندگی مادرانه من است.